ماسک

نوشته های گذشته

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 19, 2009

دو قلو های مجازی ..

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 16:5 شماره پست: 360

… نقد زیر را امروز دریافت کردم ؛ چون همه اش تعریف بود خب من هم گذاشتمش اینجا تا دوستان بخوانند و من کیف کنم .!

آفرین بابک قصه ات را خواندم عالی بود ؛ با شناختی که از توکا و نوشته هایش دارم و آن فصل اول قصه که خود توکا نوشته این قصه فقط یک شاهکار است :

1- اسم قصه بسیار هوشمندانه انتخاب شده : « دو قلو های خوشگل آمریکائی » هم مستقیمآ اشاره ای است به برج های دو قلوی مرکز تجارت جهانی و هم کنایه ای است به فرخنده و همتای پاکستانی اش که از نظر ظاهر و کمی هم باطنآ مثل یک دوقلوی خوشگل آمریکائی می مانند.

2- رجوع به زمان های دور و نزدیک که درون قصه است و انتخاب عناوین فصول کاملآ حرفه ای تنظیم شده و به نظر نمی آید تو یک قصه نویس آماتور باشی ؛ اینکه قصه فقط در ظرف زمانی 24 ساعته شروع و پایان می یابد و به همه مواردی که در فصل اول و بی هدف نوشته شده در ادامه به صورتی کاملآ مرتبط پرداخته می شود از نکات قوی در این بازی است .

3- عدم پیش بینی حوادث قصه و اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد ؛ شخصیت پردازی قوی برای فرخنده ؛ فرشید و حتی تا حدودی معرفی شیخ خالد و نیکیتا و بهم پیوستگی اجزاء و ارتباط فصول در آن آنهم با این اختصار در تنظیم و تدوین آن ، نشان از وجود یک تخیل قوی در شما دارد .

4- در ادامه قصه ، از تصمیم فرخنده برای آنکه می خواست آدم دیگری شود به بهترین شکل استفاده شده و همزمانی فرو ریزی شخصیت فرخنده با برج های دوقلو تشبیه زیبائی بود . پذیرش شیخ خالد بودن و حتی پذیرفتن مسئولبت تبعات آن ( آنهم فقط با دو تا چک ) اوج توانائی در شخصیت پردازی برای فرخنده محسوب می شود .

5- پایان یافتن و همزمانی آخرین پست با یازدهم سپتامبر نشان دیگری از ذوق و خلاقیت نویسنده در استفاده به موقع از حوادث تاریخی دارد و اینکه روز تولد فرخنده نیز مصادف با بک روز تاریخی بوده و روز مرگ او و تولد مجددش نیز با یک حادثه تاریخی همزمان شده جالب و تحسین بر انگیز است .

6- ابهام موجود در چگونگی بوجود آمدن حادثه یازدهم سپتامبر و نا شناخته ماندن عوامل پشت پرده آن و عدم دستگیری یا آزاد ماندن شیخ خالد واقعی باقی گذاشتن فضای کافی توسط نویسنده در احتمال تکرار شدن حوادث مشابه در آینده است ، شیخ خالدی که با مدارک شناسائی فرخنده فعلآ در آب نمک خوابانده شده است .

7- پایان دادن قصه با استفاده از پاراگرافی که در فصل اول روایت شده بود بسیار استادانه صورت گرفته است و خواننده نمی داند که این ( آقای فرخنده ) شیخ خالد است یا فرخنده و چه کسانی خون چه کسی را به سلامتی چه کسی می نوشند و چرا … و یا آیا کل قصه در خواب اتفاق افتاده است ؟

۸۷/۶/۲۹ – خانجان

بازی .. بازی ..

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 3:9 شماره پست: 362

لیدای عزیز از منهم خواسته چه عکس جالبی را اخیرآ دیده ام ..البته خود عکس زیاد جالب نیست شاید .. این احتمال که سوژه .. مدیر این سازمان باشد جالب است ..

در شهر ..

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 13:16 شماره پست: 364

… گوسفند زنده .. با قصاب موجود می باشد ..

نا مرئی ..

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 19:7 شماره پست: 365

… عین شربت سانستول در آمده ؛ با همان رنگ و طعم ، یک قولوپش برای دو شبانه روز کافی است ، فرمول آن را از کجا آورده ام بماند ، یک عمر با ماسک زندگی کردن حتمآ بی اجر نمی ماند ، شربت را تا ته سر می کشم … منتظر می مانم ..می دانم خدایا شریک نداری ، نمی خواهی هم ..

به دعوت دوست عزیزم پونه

زن ..

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 20:19 شماره پست: 366

… زن با طبیعت پیوند دارد .. زمین جاذبه اش ..آسمان بلا هایش از اوست ..

عید فطر ..

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 19:2 شماره پست: 367

… عید تون مبارک .. ولی من هنوز گشنمه ..

فصلی برای تمام فصول ..

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 23:6 شماره پست: 368

… اسکار برای بهترین فصل سال را .. هر سال تو می بری ..

فرار ..

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 13:36 شماره پست: 369

… رها کن قفس را .. دلی تازه کن ..

دوست ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 15:43 شماره پست: 370

… گمت کرده ام باز .. خانه ات کجاست ..

چشمها ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 9:43 شماره پست: 371

.. به شما .. احتیاج دارم نه اعتماد ..

خانوم ..

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 13:36 شماره پست: 372

… تو خورشید هستی باش .. ماه من نمی شوی ..

اوباما ..

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 19:42 شماره پست: 373

… سیاه نیستیم اینجا .. همه سیاه بازیم ..

بیکار ..

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 16:43 شماره پست: 374

… زندگی یک شغل تمام وقته .. حقوقش را در لحظه می گیریم ..

دخترک ..

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 8:54 شماره پست: 375

… بوی گندم هم مال تو .. اون چتر و چکمت مال من ..

قطعآ ..

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 13:13 شماره پست: 376

… او .. باما که نیست ؟..

گرامر ..

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 19:49 شماره پست: 377

… بین ضمائر .. این ” من ” است که زیادی است ..

توکای عزیز ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 1:3 شماره پست: 378

… عاشقم نباش .. نه کمتر ..

رابینسون کروزو ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 12:28 شماره پست: 379

… می ماندی اگر .. منهم می آمدم ..

ویو نستانی ..

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 21:32 شماره پست: 380

… دل های پاک .. اینجا ایران است ..

آینه ها ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 18:34 شماره پست: 381

… شما ها نباشید .. ما ها همه شبیه ایم بهم ..

دماغ ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 0:11 شماره پست: 382

… فیل اگر خرطوم نداشت .. چه ریخت مسخره ای  که  نداشت ..

سفر ..

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 19:52 شماره پست: 383

… نخ را رها کنید  .. با باد رفته ام ..

کلبه ..

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 21:30 شماره پست: 384

… تو را ساخته ام من .. از جنس خودم ..

عالم سوم ..

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 20:8 شماره پست: 385

… این عالم مال ماست دیگر .. خدائی ندارد ..

آخر دنیا 10

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 14:7 شماره پست: 386

… بازار اعلام کرده امروز تا ظهر هر چه خواستید ببرید .. صلواتی است ؛ جنسی که چند روز دیگر یکهو همه داغان است بهتر است خرج امام زاده شود ؛ همسایه بالائی صبح سحر رفته است یک گلدان بلور   برای من آورده یک ساعت شماطه دار هم آورده است برای مادرش می گوید ساعت ها دو سال ضمانت دارد ..

( مطالب قبلی مربوط به آخر دنیا را در آرشیو موضوعی بخوانید )

دیدار ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 20:29 شماره پست: 387

… همیشه .. یه ” فردا “   فاصله ست  بین مون ..

بازی .. بازی..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 13:17 شماره پست: 388

… از چه می ترسم..

سایه دعوتم کرده به این بازی  که بگویم از چی می ترسم ..  خودش  این یک اعتراف وحشتناکه .. اولین ترس.. ترس به اعتراف کردنه ..

بعد  از درد ..می ترسم  .. و ..

بعد  از موجودات چندش آور .. و ..

بعد  از تصادف .. و..

بعد از  آبروم ..

و   بعد  هم   ..  از لباس شخصی ها ..  بیشتر از همه  !

دوستان هم اگر  نمی ترسند  همه دعوتند ..

زمستان..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 9:26 شماره پست: 389

… رابطه من و پائیز را .. توئی که سرد کردی ..

شب یلدا ..

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 14:7 شماره پست: 390

… تنها نمون اون بالا ..  یخ می کنی  تا صبح ..

( یلداتون مبارک )

نفرت ..

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 18:41 شماره پست: 391

… گرم تر از عشقی  هم قوی تر .. خون رهائی در توست ..

عطریات ..

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 23:3 شماره پست: 392

… باز عاشقی  تعطیل است .. بوی جنگ است می آید باز ..

هموطن ..

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 22:15 شماره پست: 393

… این خانوم سبزی فروش هرهفته در شنبه بازار بساط دارد .. حالش خوب است ، سلام می رساند ..

اتصالات ..

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 9:12 شماره پست: 394

… ببین آسمان چه پاک و زیباست .. سیم ها اگر نبود ..

تزیپی لیونی ..

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 21:30 شماره پست: 395

… گرگم و .. گله می برم ..

کربلا ..

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 23:27 شماره پست: 396

… آب اینجا نیست هنوز .. پپسی کولا هست ..

ماه دی ..

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 10:58 شماره پست: 397

… پدر .. تو تنهائی یا من ..

بهشت ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:51 شماره پست: 398

… سرد است چقدر .. جهنم کجاست ..

خروسها ..

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 18:57 شماره پست: 399

… خروس های اسیر .. بی عشق  بی شوق ناگزیر ..

شرط ..

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 2:44 شماره پست: 400

… تو خر  باقی می مانی .. من نمی مانم ولی ..

میدونم ..

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 15:18 شماره پست: 401

… یه نمکدون تو دلت .. خالی کردن انگار ..

نامیزبان ..

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 9:28 شماره پست: 402

… مشکلاتی که در درج تصاویر است ناشی است از  قطع خدمات سرور giga image که متاسفانه باعث از دست رفتن تصاویر  شده است چنانچه دوستان hosting معتبری را معرفی کنند چراغ این خانه را روشن کرده اند ..

کودکی ..

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 9:47 شماره پست: 403

… روزهای بی شنبه .. شنبه ی بی فردا ..

آی آدم ها ..

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت 20:28 شماره پست: 404

… تو این زندگی ی سگی .. ما با وفا هم مهربان تریم ..

آخر دنیا 11

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 12:51 شماره پست: 405

… هیچکس سر خاک نرفت ؛ حاج خانوم گفت  : ” خودم هزار کار دارم ..  خوب شد مرد اکبیری ” ..  دختر ها هم یکی دادگاه  داشت و طلاق کشی ؛ کوچیکه هم وقت دکتر داشت دماغش را عمل کند ..  مرحوم پسر هم اگر داشت ؛  ما که آنجا ندیدیم ..

( مطالب قبلی مربوط به آخر دنیا را در آرشیو موصوعی بخوانید )

آخر دنیا 12

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 18:43 شماره پست: 406

… صدا و سیما با تاخیر ولی سرانجام و اینبار بدون آنکه پای صیهونیست ها و دست آمریکا را وسط بی آورد خبر را تائید کرد ” دو هفته دیگر یک زمین دیگر می خورد به این زمین ما و کار تمام است ” ماهواره امید ته و توی روز و ساعتش را هم درآورده و اعلام کرده است ..  امید به بودنی  در کار نیست .. دیگر   صحبت فقط از نبودن است ..

( مطالب قبلی مربوط به  آخر دنیا را در آرشیو موضوعی بخوانید )

هاسپیتال ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 20:10 شماره پست: 407

… فرشته ی نجات گاهی .. رختٍ  سیاه  به تن دارد ..

آخرین سنگ ..

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 20:18 شماره پست: 408

… یک سنگ بسته مانده هنوز .. سنگٍ خودم ..

نیستی ..

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 19:53 شماره پست: 409

… رفتی تا .. چای یخ کند همیشه ..

( به یاد شاهرخ )

میمون ها ..

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 23:10 شماره پست: 410

… زشتم .. دوستانی دارم ماه ..

بهاران ..

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 13:24 شماره پست: 411

… به به به .. چه بوی پهنی می آید ..

تور نوروز ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 0:9 شماره پست: 412

… لوور همین جاست .. شعبه ای ندارد ..

تکرار ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 23:53 شماره پست: 413

… تو همان پارسال هستی ..  هر بار از نو باز می گردی ..

( سال نو مبارک ..)

واکسی ..

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 16:46 شماره پست: 414

… لبخند می زند .. به هر کفش ..

آخر دنیا 13 ..

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 13:13 شماره پست: 415

… امسال سیزده بدر دیگر گره به سبزه کسی نزد .. همه می خواهند این دو هفته آخر را فقط حالش را ببرند .. امروز هم بهانه شد تا هم سیزده بدر شود .. هم کشف از حجاب شود دوباره ..

( مطالب قبلی مربوط به آخر دنیا را در آرشیو موضوعی بخوانید )

افسوس ..

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 19:46 شماره پست: 416

… خود افسرده است .. مرد ٍ گلفروش ..

بفرمائید ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 13:33 شماره پست: 417

… این دَر .. دلش پوسید دیگر ..

موتوری ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 15:47 شماره پست: 418

… زندگی را .. بی موتور هم می شود چرخاند ..

سال گاو ..

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 18:9 شماره پست: 419

… امسال .. پوستٍ همه مون  کَنده ست ..

تابلو ..

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 21:38 شماره پست: 420

… کارٍ باران است .. نقاشٍ زبردست ..

الگو ..

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 13:23 شماره پست: 421

… این آقا .. صرفه جوئی در مصرف را از خودش شروع کرده ..

لنگه کفش ..

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 23:1 شماره پست: 422

… واسه پرت کردن .. کمی تیزه حاج خانوم ..

پایان ..

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:21 شماره پست: 423

… وقت  نداریم  آنقدر .. آخرٍ خطیم ..

بعضی ها ..

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:23 شماره پست: 424

… آدم ها بعضی  .. نگاهاشون گرمه  هنوز ..

سلطانی ..

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:53 شماره پست: 425

… یک وعده غذای بی منت .. آنهم با پیاز ..

آخ ..

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 10:30 شماره پست: 426

… می زننند فقط ..  سازهای بی نوا را ..

عشقی ..

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 12:37 شماره پست: 427

… حالش است .. کارش نیست ..

نوشته های سال 87

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 19, 2009

سال نو ..

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 9:18 شماره پست: 292

… یکسال عمر فقط داری .. سخت نباش آنقدر .. خوش باش ..

پرتقال ..

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 13:31 شماره پست: 293

… عاجز شد ه ای .. در ظرف میوه ها ..

عید دیدنی ..

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 23:6 شماره پست: 294

… وای از آن بوسه .. دلم لرزید ..

فردا ..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 11:44 شماره پست: 295

… نگرانت نیستم دیگر .. هراسناک تر از امروز نیستی ..

اعلامیه ..

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 12:20 شماره پست: 296

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

… بعلت برخی نا ملایمات..  تالمات روحی و  ضایعات مغزی ناشی از آن این وبلاگ موقتآ  تعطیل است .. از کلیه دوستان و آشنایان و سرورانی که طی دو سال اخیر   از راه های دور و نزدیک  با مراجعات خود به این صفحه موجبات خشنودی برای این   حقیر را فراهم می نمودند  موقتآ با یک تشکر خشک و خالی قدردانی می گردد..

سیزده ..

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 20:42 شماره پست: 297

… میدانی من هم .. مثل خودت نحسم ..

قاتل ..

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:49 شماره پست: 298

… تو ماشه را کشیدی .. من جان سگ داشتم ..

بهار ..

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:20 شماره پست: 299

… زیاد تند نرو بهار .. تابستان حالت را می گیرد ..

شانسی ..

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 11:6 شماره پست: 300

… بلیط اش که برد .. زندگی را باخت ..

باران ..

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 21:56 شماره پست: 301

… بیا باران .. تنها ام باز .. باز هم ببار ..

افاده..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 20:25 شماره پست: 302

… خودت را ول کن .. بینی ات را بگیر ..

سوز دل ..

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 19:20 شماره پست: 303

… اشکم از تو است .. نه از سوز پیاز..

محالات ..

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:3 شماره پست: 304

… سازی .. کاش میتوانستم می نواختم .. زیر طاق پنجره ای ..

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:48 شماره پست: 305

… ببار .. از زمین به آسمان ببار .. به ابرها ببار ..

حقیقت ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 20:2 شماره پست: 306

… نقطه ایم .. کمتر از صفر ..

رفیق ..

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 14:40 شماره پست: 307

… عوضی که هستی .. عوضت اما نمی کنم ..

حضور ..

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:50 شماره پست: 308

… کوچک باش ..همین .. چونان ستاره ای بر آسمان ..

تفاوت ..

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 19:33 شماره پست: 309

…خوب است تو باز میخی .. ما .. مدادیم همچنان ..

آفتاب ..

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 14:50 شماره پست: 310

… توئی که بیدارم می کنی .. مزاحم ..

گرفتار ..

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 22:2 شماره پست: 311

… این منم .. قرقره ای .. با نخی بی رنگ ..

انتخاب ..

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:45 شماره پست: 312

… آزادم دیگر .. بروم تا گم شوم ..

مشتری ..

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:42 شماره پست: 313

… چشمهایت به چند .. درهم با اخم هایش ..

ببین ..

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:50 شماره پست: 314

… سر به سرم نگذار .. عاشقت می شوم ..

فقر ..

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 16:37 شماره پست: 315

… کفشت را می بخشی .. بندش را بردار ..

آخر خط ..

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 21:57 شماره پست: 316

… این بود عاشقی .. همه ی آن یعنی ..

عینک ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 20:42 شماره پست: 317

… او نباشد .. تو را می خواهم چکار ..

باز باران ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:7 شماره پست: 318

… می باری فقط .. پس کو ترانه ات ..

چه خوب ..

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 20:50 شماره پست: 319

… دنیا مال توست .. منهای من ..

دروغگو ..

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 21:12 شماره پست: 320

… بگو .. دوستم نداری .. نمی گوئی ..

تابستان ..

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 17:59 شماره پست: 321

… تحفه ای نیستی خودت .. خاطره هایت آتش به آدم می زند ..

عقرب ..

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 19:27 شماره پست: 322

… باز هم به تو .. با آن نیش بی کینه ات ..

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 18:21 شماره پست: 323

… نه خنده ای .. نه رقصی .. نه بوسه ای ..

اکازیون ..

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 23:55 شماره پست: 324

… قلبی ویلائی .. بازسازی کامل.. تخلیه .. آماده محضر..

علت فوت ..

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 22:37 شماره پست: 325

… مسمومیت .. از زندگی ..

عیادت ..

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 22:1 شماره پست: 326

… گل روسری ات کافی بود .. گل چرا آوردی ..

زرشک ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:4 شماره پست: 327

… می خواهد مرا گاهی .. عین دم پائی اش ..

بهشت ..

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 20:58 شماره پست: 328

… پدر آنجاست مادر .. پایت را بردار ..

نمک ..

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 11:15 شماره پست: 329

… یک روز می گندی آخر .. از خود راضی ..

خوب من ..

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 21:31 شماره پست: 330

… جای پایت قایم شده اینجا .. لای گل های این قالی ..

پاک کن ..

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 12:45 شماره پست: 331

… صفرم .. صفری گنده با تو پاک نمی شوم ..

پدر ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 14:8 شماره پست: 332

… نمان پدر اینجا .. ارزان تر می شوی هر روز ..

خسرو ..

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 0:18 شماره پست: 333

… کاش مرگت فیلم بود .. تا زندگی ات ..

حوا ..

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 10:19 شماره پست: 334

… از نظر شما آدم بوی ناخوش میدهد .. پیف .. پیف ..

سفر ..

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 21:36 شماره پست: 335

… گریز از نقطه حال .. به وضعیت صفر ..

حضور ..

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 22:53 شماره پست: 336

… بی تو هم آرامش ندارم .. تو همه جا هستی ..

خوش بین ..

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 19:18 شماره پست: 337

… لیوان خالی را تا ته می نوشد .. تعارف هم می کند ..

حبیبی ..

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 19:20 شماره پست: 338

… مهمانتم همین .. در یادت هم نمی مانم ..

مغولها ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 23:42 شماره پست: 339

… بچه ها می آیند .. آنچه باقی نمی گذارند مائیم ..

خوشگله ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 9:20 شماره پست: 340

… دلی را که بردی بیآور .. صاحبش آمد ..

کتاب ..

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 19:34 شماره پست: 341

… دستی نوازشگر هم .. اگر میداشتی ..

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 10:32 شماره پست: 344

… دست بوسم .. لبانت پیشکش ..

دل خوشی ..

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 18:57 شماره پست: 345

… الکی خوشم گاهی .. بی هر بهانه ای ..

به دعوت پونه

نیاز ..

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 1:3 شماره پست: 347

… یک پا می خواهم .. برای فرار ..

ازدواج ..

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 23:11 شماره پست: 349

… با هم خوشبخت می مانیم .. بی هم اگر خوشبخت باشیم ..

بز بز قندی ..

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 2:15 شماره پست: 353

… لوس نکن خودت را .. مثل خودت گرگم من ..

دو قلو های خوشگل آمریکائی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 23:31 شماره پست: 356

قصه ..

دو قلو های خوشگل آمریکائی

این بازی وبلاگی توکای مقدس است فصل اول را خودش نوشته و ادامه را بقیه قرار بود بنویسند . من فصل دوم و بقیه فصول را تا پایان قصه نوشتم ، دعوت می کنم از هر کی می خواد قصه را ادامه بده .. هنوز جا دارد .. می شود فیلمی هم از این قصه ساخت که البته حقوق توکا و من در آن محفوظ است !

فصل اول- بیداری فرخنده

شب تولد چهل سالگی آقای “فرخنده” خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای “مستر اشمیت” که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی “مستر اشمیت” تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و درهمان حال به خودش فکر کرد.

همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر نیامد و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی به این معنی بود که حال “فرشید” خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران فرشید می شد می فهمید که او در حال عملی کردن یک تصمیم جدید است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را دیگر نپوشید…

آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است…

فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مستر اشمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند. روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه خروج را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد بعد دوباره دست هایش را که خونی شده بودند شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و قابلمه ی ناهار را برنداشت و از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.

فصل دوم – بیداری فرشید

معمولآ اول صدای سیفون می آید بعد صدای چرخاندن کلید توی آن قفلی که بیشتر شبیه قفل گاو صندوق های بانک است ؛ صدای بهم خوردن نه نسبتآ ملایم در که نشان از خوب نخوابیدن فرخنده در شب قبل است و استارت ماشین تقریبآ آخرین صدا های مرتبط به فرخنده است , آن وقت فرشید با احتیاط چشمهایش را باز می کند , مطمئن است که هنوز تنها نیست ؛ نیمی از سلولهای خاکستری مغزش دلیلی برای بیدار شدن ندارند ؛ می داند در کنار این دنیای واقعی و ساختگی او یک انسان دیگر در دنیای مجازی و ساختگی خودش حالا حالا ها در خواب است و او باید نهایت سعی در بیدار نشدن اورا داشته باشد ؛ با یک اسلایس نان جو ؛ کمی عسل و یک فنجان چای ماشین او هم استارت می خورد و آرام آرام در سکوتی تکراری و مستمر چرخ های فرشید به حرکت در می آیند ؛ می داند برای رفتن به محل کاری که زمانی آن جا را عاشقانه دوست داشت هیچ رغبتی ندارد ، فکر کردن به آشپزی آزارش می دهد ؛ اگر تنها بود یک کتری می خواست و چند کارتن چای احمد ؛ حالا یخچال باید پر شود ؛ خرید روزانه ؛ شیر ؛ پنیر ؛ میوه هم باید بخرد ؛ فرخنده مثل گاو میوه می خورد ؛ با خودش می گوید: از امروز آشپزخانه تعطیل …

فرشید یادی می کند از دوران طلائی قبل از سال وبائی و حکومت مقتدرانه اش بر آشپزخانه ؛ آن سالها فرخنده هم مثل او عاشق ماهیتابه و پیش بند و آشپزخانه بود ، آن سالها همه اطاق ها اطاق او بود ، عطر نان تازه ، بوی خوش لیمو و بخاری که از درزهای دم کنی بر می خاست ؛ همه جا بوی خوش عشق داشت , همه جا آشپزخانه او بود ؛ حالا اطاق خوابش هم مال او نیست ؛ فرخنده یک مزاحم بو گندو است ؛ کاش بر نگردد ..

توری پر بود از پشه های لت و پار شده ؛ خواست آن را بشورد شست ؛ جدول همشهری هم سریع حل شد ؛ فنجان چای دوم و سوم هم کمک آنچنانی نمی کند ؛ هنوز صبح است ؛ تا ظهر ؛ تا عصر ؛ تا شب ؛ امان از این دنیای واقعی ؛ زمان هم مثل خودش انگار کار را تعطیل کرده است ؛ خواست گریه کند اول خندید ؛ دلش سیگار خواست ؛ مانتویش را پوشید ، زد به خیابان ؛ آینه را هم نگاه نکرد …

فصل سوم – ده صبح

با یقه باز راحت تر است ، گفت دو روز مرخصی می خواهد به بهانه بیماری فرشید ، خیلی سال بود که حتی به دروغ هم خودش را به این میزان به فرشید نزدیک نشان نداده بود ، توی آینه ماشین نیمی از پیشانی اش را می دید و چشمهایش را ، آن دور ها باز فرشید را پیدا کرد ، هشت سال پیش ، تور الموت ، آن قلعه و صخره سیاه همانجا بود که تصمیمش را گرفت ، حالا دوره بعدی ریاست جمهوری هم تمام شده و او دیگر باید تغییر کند ، یک تغییر اساسی ، دیشب آخرین گوسفند ها را شمرده بود و صبح قبل از آنکه از خانه بیرون بی آید تمام پشه های اسیر شده را به زور از سوراخ های توری گذرانده بود ، دیگر همه چیز آماده است ، باید ساعت یازده و نیم به فرشید زنگ بزند و بگوید برای کاری می آید خانه ..

همیشه از نام فرخنده شرمگین بود ، به فرشید می گفت این نام به تو برازنده است ، احساس نام یک زن را داشتن برایش خوشآیند نبود ، بعد از آن سال وبائی بیشتر از فرشید که اسمی مردانه داشت می ترسید پس موهایش را از ته تراشید و دیگر کراوات می بست ، هشت سال کابوس و بد خوابی امروز به بار می نشست ..

یکساعت و نیم دیگر آغاز ماجرای جدیدی در زندگی او می شود ، می تواند خلبان یکی از همان هواپیما های مستر اشمیت بشود و بزند همه چیز را داغان کند ؛ دنیا باید قبول کند که او برخلاف اسم بی مسمی ای که دارد یک مرد است ، نام او کنار نام خیلی ها قرار می گیرد ، بیشتر از همه باعث تعجب فرشید می شود همین برای او کافی است …

فصل چهارم – ساعت ده و سی دقیقه

پنج نخ سیگار را ریخت توی جیب مانتویش ، روزنامه های صبح را منهای یکی دوتا از روی دکه جمع کرد ، دو پاکت شیر ، میوه ، دو تا کارت اینترنت ۳۰ ساعته یک بسته نان ماشینی کل خرید فرشید بود. کارت های اینترنت و روزنامه ها را انداخت روی میز فرخنده ، پنجره آشپزخانه را برای فرار افکارش همراه دود سیگار باز گذاشت.

کامپیوتر کاملآ در اختیار فرخنده است ، گاهی تا صبح آن پشت می نشیند و صدای تق تق کیبوردش مثل دارکوب روی مغز و اعصاب فرشید مورس می زند ، یکبار دید که راجع به حسن صباح و تئوری ترور و توطئه در گوگل سرچ می کند ، از کارهای مشکوک او و شخصیت ضعیفی که دارد منزجر است .

فرشید نمی دانست که امروز سرنوشت هر دوی آنها تغییر می کند ، نه به این دلیل که دیگر نمی خواست آشپزی کند . آشی که فرخنده می پخت ، آینده دنیا را هم تغییر می دهد …

فصل پنجم – سه سال پیش – در همین ساعت

پنج سال از آن سفر پر رمز و راز به الموت می گذرد ، سفری که فرخنده قلبش را در آنجا به دیگری باخت و رویا تمام زندگی او شد ، رویائی که اورا باور دارد و می گوید که این جا برای آن دو بسیار کوچک است ؛ فرخنده باید پرواز کند به دنیای بزرگتری با او البته ؛ دنیائی که از آنها یک زوج هنری در سطح جهانی خواهد ساخت ؛ کافی است به آمریکا بروند , بهر طریق.

پنج سال فرخنده هر دری را زد ؛ چند بار به دبی وترکیه رفت ، نشد آمریکا او را نمی خواست نه اورا و نه رویای او را ؛ اما اتفاق دیگری افتاد ، در همان سالهائی که او وبلاگ می نوشت و با رویا یش چت می کرد پیغامی در صندوق نامه هایش آمد که او آن را جدی گرفت ؛ پیغام از شرکتی در پاکستان بود از او دعوت می کرد به پاکستان برود و آنها او را با هزینه اندکی به سرزمین رویا هایش خواهند برد ، آنها عکس های فرخنده را در گوشه وبلاگش شکار کرده بودند و حالا خود او را می خواستند او شباهت عجیبی به شیخ محمد داشت …

فصل ششم – کراچی

آپارتمان دکتر نیکیتا طبقه دوم در یک ساختمان درب و داغون واقع در محله فقیر نشین کراچی یک اطاق عمل کامل است ، دکتر آخرین عکسهای فرخنده را یکبار دیگر کنار صورت شیخ محمد قرار داد ؛ یک جراحی کوچک می خواهد و کمی کاشت ابرو ؛ بعد مانند کودکان خردسال که مادر گمشده شان را می یابند قلبش آرام گرفت ؛ پیراهن سفید و بلند شیخ محمد را با چنگ کشید و در آغوش او نجوا کنان گفت : کار تمام است شیخ ..

شیخ محمد خیالش آسوده است او با دکتر از سالها پیش که در یکی از دانشگاه های ایالت کارولینا ی شمالی هم اطاقی بوده رفاقتی باور نکردنی دارد ، هشت سال در خفا توری را با هم بافته اند که باید تا چند روز دیگر صیاد را صید آن کنند ..

آن شب دکتر و شیخ تا صبح بیدار ماندند ، برای هزارمین بار عملیات از ابتدا باز خوانی و مرور شد ؛ هیچ اشتباهی در کار نبود ، مثل یک ساعت سوئیسی همه چیز دقیق و میزان کار می کرد ، فرخنده بی آید ماشه را می کشیم ..

فصل هفتم – یازده و نیم صبح

کار ها ردیف بود ، فقط بیست هزار تومان کنار گذاشت و بقیه پول هارا تبدیل کرد ؛ 25 هزار دلار برای آن شرکت پاکستانی ؛ سه هزار دلار هم برای خودش خلاص ..

توی نامه نوشته بود : « فرشید این بار دیگر ماندنی در کار نیست این را تو می خواستی منهم می خواهم ، بقول و خواسته خودت می روم تا بر نگردم حداقل از بوی گند من و آشپزی راحت می شوی.. دوران طلائی ما در همان سالهای طاعونی هم که به ظاهر همه چیز خوب پیش می رفت یک دروغ مسخره بود نه من و نه تو هرگز حتی با نام همدیگر هم کنار نیآمدیم .. وقتی وبا آمد تو یک سر آشپز غرغرو شدی و من یک کله خر عوضی .. نمی دانم بدون هم چه خواهد شد ، جائی می خواندم : جهان صحنه نمایش است و همه ما بازیگرانش هستیم ..؛ بازی که ادامه دارد ؛ باید پس ادامه داد » … در پاکت را تف مالی کرد و روی آن نوشت : « فرشید »

فرخنده حالا احساس قهرمانی را دارد که وزنه را تا روی سینه کشیده است .. شاید هم احساس پشه ای را داشت که در سوراخ های یک توری گرفتار شده .. پول ها ؛ پاسپورت ، شناسنامه و کارت ملی و گواهینامه و مدارک تحصیلی از ابتدائی تا مهندسی اش را که همه را ترجمه و تائید کرده بود ته ساکش چید ، قلبش مثل قلب سگ فراری می زد ، شماره خانه را گرفت .. « فرشید من دارم می آم خونه .. » ..

فصل هشتم – پرواز

ازآن بالا بهتر فرشید را می دید ، هنوز توی اطاقش بود ، برای او بهتر شد این روز آخری برخوردی با او نداشت . او نامه را گذاشت کنار روزنامه های صبح زیر کارت های اینترنت ، ظرف غذای جا مانده را گرم کرد با بی اشتهائی آخرین دستپخت فرشید را خورد ، خرت و پرت هائی را که فکر می کرد لازمش شود ریخت توی ساک ، یکبار دیگر همه چیز را چک کرد بر خلاف صبح که خیلی گیج و منگ بود حال بهتری داشت ، از اینکه برای اولین بار در روز تولدش می داند چه باید بکند احساس لذت می کرد .. گوشی اش را خاموش کرد ، سوئیچ را انداخت روی روزنامه ها و از در آمده بود بیرون ..

طبق برنامه یک ساعت دیگر در فرودگاه کراچی است ، به هتل میرود ، شب با او تماس می گیرند و می گویند چه باید بکند ، عینکش را جا بجا کرد .. لبخندی زد به مهماندار ، از پنجره به ابرها نگاه کرد و به رویاهایش ، فرشید هنوز توی اطاقش بود ..

فصل نهم – یازدهم سپتامبر

« فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به یک جراحی کوچک روی صورت و ابروانش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد… یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است ، به یاد آورد که دیشب…» … به یاد آورد که دیشب تا دیر وقت در هتل منتظر تماس طرف پاکستانی بوده و نمی داند چطور الان در جای دیگری است جائی که بیشتر به یک کتابخانه شبیه است .

روی میز کنار تخت پر بود از روزنامه های پاکستانی ، عربی ، انگلیسی ، روسی حتی فارسی ، پول هایش ؟ مدارک ؟ ساک آن گوشه بود ، اول پول ها را شمرد ، ۲۸ هزار دلار کامل و دست نخورده آنجا بود ، اما مدارک نبود، یک گذرنامه کهنه پاکستانی را از روی تلویزیون برداشت ، تلویزیون را روشن کرد و کنار تخت نشست .

تصویر بی صدائی از برخورد یک هواپیما به ساختمانی بلند را می دید و بعد زبانه های دود و آتش و ساختمان را که در خودش فرو می ریخت ، تصویری که مرتب تکرار می شد و به بازی های کامپیوتری شباهت داشت ، تلویزیون را خاموش کرد در صفحه اول گذرنامه عکس خودش را دید و اسم دیگری را ،به نظرش می آمد فضای اطاق پر از دود و آتش است با صدای بلند اسم دارنده گذرنامه را خواند : شیخ خالد محمد الغامدی… از فرخنده خبری نبود .. او فرو ریخته دیگر ، حالا آدم دیگری شده است ..

فصل دهم – گوانتانامو

مهمان سفارشی بازداشگاه است ؛ بیش از دو سال درکراچی و در همان اطاق منتظر تماس ماند ؛ تمام کتابهای آنجا را خواند ؛ هیچکس کاری با او نداشت ، آن پائین رستوران کوچکی بود با غذاهائی به خوشمزگی غذاهای فرشید که بدون غرغر از او پذیرائی می کردند گاهی قهوه اش را هم همانجا می خورد ؛ دیگر به زندگی در کراچی خو گرفته بود ؛ همسایگان خوبی داشت که او را شیخ صدا می کردند ؛ آنقدر پول داشت که خوب خرج کند کمی چاق شده بود و دیگر آنقدر ها به رویا هایش و رفتن به آمریکا فکر نمی کرد …

آن روز صبح چشمهایش را با صدای هلیکوپتر باز کرد ، شاید هنوز خواب می دید ؛ با چشمهای بازهم همه جا تاریک بود چند ساعت توی عالم خواب و بیداری غوطه خورد ؛ احساس می کرد دستها و پاهایش را با زنجیر بسته اند..

زیر همه اوراق بازجوئی را سریع امضاء می کرد : « شیخ خالد محمد الغامدی » و با همان دو تا چک اولی که خورد پذیرفت که طراح و برنامه ریز عملیات انهدام برج های دوقلوی سازمان تجارت جهانی خود اوست ..

********

« آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است »…

بابک فارسی ۰ یازده سپتامبر 2008

ماه مبارک ..

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 21:23 شماره پست: 357

… گره از زلفت بردار .. وقت افطار است ..

پارالمپیک ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 16:44 شماره پست: 358

… جانباز .. در این بازی عشقم

مدرسه ..

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 2:18 شماره پست: 359

… حیات ما کیفی اگر داشت .. در حیاط تو بود ..

نوشته های سال 86

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 19, 2009

زمستان ..

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 1:53 شماره پست: 179

… نفروختیمت به بهار .. هستیم ما.. تا بی آئی باز ..

عزیزم ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 22:43 شماره پست: 181

…  روحم را  کشتی .. امری باشد باز ..

رقیب..

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 21:0 شماره پست: 182

… کاش اصلآ نبودی تو .. یا او نبود اصلآ..

احشام..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 0:14 شماره پست: 183

… حیف از آن قلبها .. امان از دهانشان..

عزرائیل ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 22:39 شماره پست: 184

… تو بخند ..  تا جهنم با تو میآیم ..

لاک پشت ..

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 22:19 شماره پست: 185

… منهم خرگوشم .. خسته ام .. از تو خسته تر..

نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:40 شماره پست: 186

… ماه من توئی .. همانقدر دوریم از هم..

پیشنهاد ..

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 21:56 شماره پست: 187

… می آئی  با هم دویست سال زندگی کنیم ..؟

غرور ..

نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 23:25 شماره پست: 188

… پایت را  روی شانه ام بگذار .. آفتاب را می بینی..

ترحیم ..

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:1 شماره پست: 192

… به مجلس من آمدی اگر .. گریه نکن خنده ام می گیرد..

پیری ..

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:29 شماره پست: 193

… از دیو و دد ملولم ..از انسان هم .. از چشمهای تو  و آرزوهایم ..

ایستگاه بعدی ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 0:1 شماره پست: 194

… تا پائیز یک تابستان راه باقیست..  آتش ببارد هم ..

جدائی..

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 23:51 شماره پست: 195

… کاش تو بودی نمی رفتی ..من بودم نمی ماندم ..

فردا ..

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 1:54 شماره پست: 196

… جدا کردنی نیست .. هرچه پیش آمد..درهم است..

متکا ..

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 22:37 شماره پست: 197

… اینطور زار نگاهم نکن .. تنها توئی ماندی برایم..

نابینا ..

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 23:7 شماره پست: 198

… خوبه کور نیستم  .. چه خوب تو هم  نیستی جای من ..

تریلی ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 20:10 شماره پست: 199

… بار مرا نمی بری .. پنچر میکنی ..

ترکش ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 17:14 شماره پست: 200

… این روزها تکه پاره های همان سالی اند که  همین چند ماه پیش … پیش رویمان نو شد ..

مرد ..

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 21:9 شماره پست: 201

…مرد آن مرد  .. میان  مردمی نامرد..

احمق ..

نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 18:10 شماره پست: 202

… منم و می مانم .. نه تو .. او هم نیست ..

عمر ..

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 21:2 شماره پست: 203

… بگذر زود .. بگذار  زندگی کنیم ..

مادر ..

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 7:31 شماره پست: 204

… کودک  میبینی ام  ..   می ماندم  کاشکی ..

حیف..

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 20:31 شماره پست: 205

… چند تاهی ماهی بودیم .. حالا نه چند تا ایم دیگر  .. نه دیگر ماهی ..

حرف زیادی ..

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 22:47 شماره پست: 206

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

… همین چند روز بگذرد میشود گفت خیالم راحت می شود .. امروز یکشنبه است  و تا پایان تیر دو هفته مانده ..پانزده روز مدت زیادی نیست ..تا آن موقع یک جوری می گذرد .. این یک ماه چه جور گذشت ..  مرداد بیآید تقریبآ اوضاع عادی می شود … یعنی بعد از مرداد و شهریور  دیگر قضیه تمام است..تمام تمام  نه البته .. ولی دیگر تا آن موقع  این اضطراب الان را نخواهم داشت ..شاید تا آخرهای آذر و اگر خیلی طول بکشد تا عید..تا عید  حتمآ همه چیز مشخص شده است ..آن وقت می توانم نفس راحتی بکشم ..تیر ۸۷ قطعآ پایان ماجرا است و بعد از آن هیچ جای نگرانی نمی ماند ..فکر می کنم اگر اتفاقی نیفتد برای آغاز زمستان بعدی کاملآ  آسوده خاطرم .. عید ۸۸ یا حداکثر تیر ۸۸….اگر این دو هفته بگذرد …

می بخشی..

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 22:59 شماره پست: 207

…   آدم نیستی اصلآ .. خیلی گهی ..

جادوگر ..

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 17:2 شماره پست: 208

… جادویم نکن .. جادوگرم کن ..

رفتگر ..

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 18:2 شماره پست: 209

… جارویت تمیز است اگر .. می کشی روی من ..؟

تنهائی..

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 0:10 شماره پست: 210

… دربست ..تا بهر نا کجا آبادی که هست ..

اووووم..

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 21:8 شماره پست: 211

… عاشق بوی تن گرمت ام .. کو کو سبزی..

فعلآ ..

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 8:10 شماره پست: 212

… خسته از بیداری ام ..

کاوش ..

نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 9:1 شماره پست: 213

… بشکن مرا .. در خرده شکسته ها  .. دوباره پیدایم کن ..

تراشکار ..

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 0:4 شماره پست: 214

… دل را بتراشی از آرزو .. می شود ؟

والله..

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 22:3 شماره پست: 215

… هیچ کس با تنهائی ..  قدر تو حال نمی کند ..

استدعا می کنم ..

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 21:12 شماره پست: 216

… کمی فکر کن .. به بعضی ها .. کمی هم به من ..

آتیش پاره..

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 8:27 شماره پست: 217

… سفر با تو  باشد  .. آدم پخته می شود..

سفر..

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 17:36 شماره پست: 218

… سوختم از بس پخته شدم..

رفته ها..

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 21:34 شماره پست: 219

… آنها هم که مانده اند .. در دل نمانده اند..

عقش ….

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 22:1 شماره پست: 220

… عشقیم .. دوستت ندارم ..

لطفآ ..

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 22:33 شماره پست: 221

… دست از سرم بردار … روی دلم نگذار ..

بوسه ..

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 16:39 شماره پست: 222

… جانم به لب رسید .. برچینش برو ..

حرف زیادی ..

نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 18:2 شماره پست: 223

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

… زیاد .. می خواهم زیاد بنویسم .. احساس می کنم شده ام به اندازه یک نعلبکی.. یا آدمی که فقط دارد در گوشی با دیگران صحبت می کند .. این خسته ام می کند .. می روم به یک وبلاگ جدید با یک ماسک جدید .. اینجا هم می مانم .. فقط برای آن وقت هائی که دلم اندازه یک نعلبکی است ….

تابستان..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 16:15 شماره پست: 224

… می توانی بمان .. پائیز را ببین..

تانگو ..

نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 15:26 شماره پست: 225

… این طور است اگر .. بهتر است همان چاچا برقصیم..

عصا ..

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 21:55 شماره پست: 226

… تو هم که شکستی … چه کنیم حالا..

من ..

نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 21:46 شماره پست: 227

… رها کنند مرا .. پیدا می کنم تو را ..

شراب..

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 23:3 شماره پست: 228

… حرام شد .. چه شبها .. بی تو ..

علی ..

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 22:31 شماره پست: 229

… خسته ای .. تنها و زخمی .. صدایم کن..

هراسناک..

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 21:2 شماره پست: 230

… نمی هراسند ..از مرگ نمی هراسند.. از مرگ من نمی هرا … نمی ..

درویش ..

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 20:55 شماره پست: 231

… نوت بوکم را بدهم … دل بی خیالت را میدهی ..؟

شیطان ..

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 17:50 شماره پست: 232

… تو را هم به بازی گرفتند .. خیلی ابلهی الیاس ..

اغما’ ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 18:25 شماره پست: 233

… فرزندان حال .. والدین را عاق می کنند..

بی وفا..

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 23:7 شماره پست: 234

… یادم نمی ماند فراموشت کنم ..

شعار ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 22:41 شماره پست: 235

… من موجودی با شعورم..

کم و بیش ..

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 14:8 شماره پست: 236

… گل هستیم همه .. با این عمر های کوتاه ..

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 21:41 شماره پست: 237

… تا شنبه نماند .. جمعه از دنیا رفت ..

یافتم ..

نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 21:29 شماره پست: 238

… بمیرم مگر .. تب کنی برایم ..

گوشی ..

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 19:50 شماره پست: 239

… معذورم از همراهی .. رها کن مرا ..

کفش ..

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 22:41 شماره پست: 240

… می خواهی نیا .. بی تو می روم ..

شکمو ..

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 21:2 شماره پست: 241

… معلوم است زنده ای .. خوشا بحالت ..

خسته ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:41 شماره پست: 242

… نشست آنجا لب جو …نشسته است آنجا هنوز ..

مشغله ..

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 19:45 شماره پست: 243

… نی رنگ میکنی ..؟ …نی ! … پس چک کار می کنی ؟ ..

نازنین ..

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 19:56 شماره پست: 244

… این قلب شیشه ایست .. سنگ شکن نمی خواهد..

خاطره..

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 17:24 شماره پست: 245

… قهر هایت .. خنده هایت .. و آن اخم های پر از بهانه ات ..

عمر ..

نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 19:8 شماره پست: 246

… چند سال باقی مانده از تو .. نمی گوئی ..؟

در واقع ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 21:43 شماره پست: 247

…همان است که بود .. همین بود که هست ..

دل را ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 20:46 شماره پست: 248

… یکبار بردی .. شکستی .. خونش کردی.. دیگر زده ای آن را ..

باران ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 20:52 شماره پست: 249

… خوب شلوار همه را خیس کردی ..

دلبرک ..

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 20:18 شماره پست: 250

… نگاهم نکن .. تب دارم خودم..

همراه اول ..

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 12:47 شماره پست: 251

… دیگر هیچکس تنها نیست .. چه فایده ..

سقوط ..

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 21:45 شماره پست: 252

… از چشم تو افتادم ..در قلب او ..

قیمت ..

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 23:28 شماره پست: 253

… ناز را می فروشی .. راز را بچند ؟..

زمستان ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 21:57 شماره پست: 254

… سرد تحویل می گیری آدم را ..

شب یلدا ..

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 21:39 شماره پست: 255

… بمان .. طولانی تا او بی آید..

پالتو ..

نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 20:35 شماره پست: 256

… حالا دیگه نوبت توست ..

کرسی ..

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 22:5 شماره پست: 257

… محفل خاطره ها … با تو گرم است هنوز ..

فقط ..

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 13:22 شماره پست: 258

… دست های تو  ..زیبا و گرم  است تا همیشه ..

قبرستون ..

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 15:50 شماره پست: 259

… هرچه بود .. جزء سنگ نبود….

زندگی ..

نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 20:48 شماره پست: 260

… چه می گوئی .. تو .. با این لهجه ات ..

برف ..

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 18:6 شماره پست: 262

… تو را هم کم  .. کم نداشتیم ..

کارت سوخت ..

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 10:55 شماره پست: 263

… قدر تو شارژ بودم .. کاش ..

تعطیلی ..

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 22:56 شماره پست: 264

… دو روز فرصت است .. چک برف را آب کنیم ..

هیچی ..

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 20:21 شماره پست: 265

… هیچم .. هیچیم .. هیچند ..

سگ ..

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 21:22 شماره پست: 266

… سرد است خیلی .. تو ئی که  میدانی ..

مهربان ..

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 16:55 شماره پست: 267

… باش پیشم .. یخ آب می شود آخر ..

ماه من ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 22:8 شماره پست: 268

… آفتاب از هر سو بی آید .. تو نمی آئی باز ..

خوشگله ..

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 21:44 شماره پست: 269

… دلت را پس بی آورند اینبار .. میدهی بمن ..

سوسه ..

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 20:7 شماره پست: 270

… تار مویت را دارد.. به یک دنیا می فروشد ..

آمین ..

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 22:23 شماره پست: 271

… پیر شوی بی او .. نه به پایش ..

پستچی ..

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 21:31 شماره پست: 272

… بیا خودت را ببینیم .. نامه نخواستیم ما ..

هنوز ..

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 23:25 شماره پست: 273

… به ساز تو .. می رقصم باز ..

چرا ..

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 21:39 شماره پست: 274

… به قیمت نخریدمت .. مفت فروختی مرا ..

ستاره ..

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 22:54 شماره پست: 275

… فقط چشمک میزنی .. دروغگو ..

یالعجب..

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 10:35 شماره پست: 276

…زنده ها خوب باشند .. زندگی خوب است ..

والنتین / سپندتین ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 22:7 شماره پست: 277

.. تنهائی .. آخرین هدیه ای است به من داده ای ..

جان لاکو ..

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 6:20 شماره پست: 278

… تی نیگاه گرم نیه .. دانی اسفند هوا را مانه ..

راز ..

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 21:40 شماره پست: 280

… اشک هاتو پاک کن .. آینه بی حیاست .. راز دار نیست ..

کتاب بازی ..

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 22:12 شماره پست: 281

… اگر 100 تا کتاب داشته باشم .. نیمی از آنها را نخوانده ام .. نیمه دیگرش را هم نصفه خوانده ام .. از این نصفه نیمه خوانده ها 5 تایش با توجه به وزن و حجمشان عبارتند از :
1- جان شیفته رومن رولان 2- جنگ و صلح تولستوی 3- سرخ وسیاه استاندال 4- نان و شراب سیلونه و 5- مردان مریخی و زنان ونوسی جان گری ! …… از پونه که مرا به این بازی دعوت کرد تشکر می کنم .. دوست داشتمش هم بازی را و بیشتر دعوتش را .. بنا به آداب بازی منهم دوستانم را دعوت می کنم تا یادی کنند از 5 تا کتاب های نیمه خوانده اشان … تاتوره .. ماشنکا .. توت فرنگی های نه چندان وحشی .. دخترک اوریجینال .. حرف زیادی .. خط فاصله و blocked

آرزو ها ..

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 20:11 شماره پست: 282

… حیاطی کوچک .. میز پینگ پنگ .. و خنده های او ..

بهاریه ..

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:9 شماره پست: 283

… تو باغ چشمونت .. جوونه زد نگاه من … گل داد ..

سوسک ..

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 21:6 شماره پست: 284

… تو را که دیگر .. هیچکس دوست ندارد ..

کوهنورد ..

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 14:40 شماره پست: 285

… این کوه کوه غم است .. مراقب باش ..

بند هفت تخت پنج ..

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 21:47 شماره پست: 286

… دیوونگی همش حسنه .. نه اینکه دیوونمون کنن .. اگه خودمون بشیم ..

پرانتز..

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 20:31 شماره پست: 287

… این روزهای نصفه نیمه زندگیمان مثل کتاب های نیمه خوانده رها شده دائم توی ذوقمان می خورد .. اگر 5 یا 1000 جلد کتاب ناخوانده داشته باشیم فدای یک نصف روز زندگی از دست رفته امان .. کتاب ها را ناخوانده می شود فروخت .. بخشید .. اما هرگز آن ها را نمی سوزانیم .. کاری که با زندگی هایمان می کنیم ..

انتظار ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 21:43 شماره پست: 288

… آخر آمد بهار  … کو پس آن گل من .. او کجاست ..

بازیافت ..

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 21:16 شماره پست: 289

… قلب شکسته .. لب پر .. باطله .. خریداریم ..

چهارشنبه سوری ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 17:17 شماره پست: 290

… جشن هسته ای مردمی امروز است در واقع ..

نفت ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 10:33 شماره پست: 291

… از تو همین یک روز تعطیل آخر سال است به ما می رسد ..

نوشته های سال 85

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 19, 2009

قسمت..

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 22:31 شماره پست: 97

…یا به تیری از غیب گرفتار شدیم..یا به توری از غیر سرنگون..یا به تار مطربی ناشیست که می رقصیم..

تعقیب..

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 11:55 شماره پست: 98

…یک سفر باید بروم..خودم با خرج سفرم و پاهایم..و یک کوله ی کوچک که آزارم ندهد..

قبل از سفر..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 17:44 شماره پست: 99

…تازگی  چیزی  آنقدر  خوشحالم نمی کند  ..    چقدر خوشحالم  نمیدانم چرا ..

خودت را عشق است..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 18:26 شماره پست: 100

… او که به دنبالشی که دوستت بدارد توئیتو را که یافتی ..اورا یافته ای..

بید..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 21:1 شماره پست: 101

…باز بهانه هائی حقیر ..سفر و کوله ی کوچک بارم را بر باد داد …

غمباد ..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 22:36 شماره پست: 102

…غم زائیده زیاده خواهی دیگران از ما و کم لطفی ما به خودمان است .. و بر عکس !

بب پا..

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 14:47 شماره پست: 103

…آب ..دو سوم از بدن آدمی است …و الباقی    Data  ست..نباید بوی نا بگیرد..

فردا ..

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 19:49 شماره پست: 104

…همه میدانیم عشق سرنوشتی ست که هیچگاه اتفاق نیافتاده است….تاکنون..

پرواز..

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 18:16 شماره پست: 105

…دیر یا زود ..تحفه ای می شوم بر باد…  چون شاد دانه هائی ..شاید .. ببارم  .. برویم از خاک اینبار ..

چاه و چاله ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 13:7 شماره پست: 106

…به خاطر اون تجربه های تلخ و شیرین…به خاطر اون غم های تلنبار شده..اون گریه های شبونه و اون SMS  های بدون جواب.. و از لج اون آدم پررو و از خود راضی .. وبا اجازه پدر و مادر و بزرگتر ها …………بعله ..

آسمان ..

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 13:19 شماره پست: 107

… آمد برای  نور .. رنگ شهر ..بوی پول ..  نفس  بکشد..

… میروم برای سرخی غروب ..بوی جنگل..نم دریا..

ماند .. آلوده شد .. من باز  هم دلتنگ     ….

تبریک..

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 22:32 شماره پست: 108

…مانتوی خوش رنگی به تن او بود..با یک روسری کوتاه..آرام و متین جایش را به یک خانم چادری داد که کودکی در بغل داشت ..مادر چه مشتاق نشست..کودک که چشمهایش از رنگ خوش مانتو برق میزد چه خوشحال خندید..

شب ..

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 11:35 شماره پست: 109

…فنجان را شست..پرده را کشید..چشم ها را بست..دلش را خاموش کرد..خوابید..

زیر خط…

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 20:39 شماره پست: 110

…توی خواب زندگی میکرد..در بیداری می خوابید..فقط گشنگی آزارش می داد..

روی خط…

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 21:24 شماره پست: 111

… من هستم ..چون دوست دارم که باشم ..

او

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 23:26 شماره پست: 112

…در چشمهای او ( آری) نهفته بود  ..عهدی نبسته بود..  رازی شکفته بود..  آرام بود و سرد..  گویا که خسته بود..  یک روز یا که شب..  هرجای مانده بود.. (او) بود یا نبود ؟.. این را نگفته بود ..

پس چی ..

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 22:20 شماره پست: 113

…کوه ها روزی آدم بودن…این دو جفت  کفشهای درب و داغون..اون درخت گیلاس..خود ما هم..

روز پدر !

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 21:43 شماره پست: 114

…یک  مزاحم..بی ریخت..بدلباس و بد سلیقه..مایه شرمندگی ..نوکر دولت..روز می خواهد چکار..

روز پدر 2

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 20:14 شماره پست: 115

…یک عاشق خسته..یا خسته ی بی آزار..دیوانه ی زندگی..الکی خوش و خوش خیال..مخلص همه.. یک روز برای او خیلی کم است..

ویز ..!

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 21:33 شماره پست: 116

…جمعه  سمج است  ..کاریش هم نمیشود کرد..

آخر دنیا 9

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 22:31 شماره پست: 117

…عرب ها با این اسرائیل قرار شد این دو هفته را دیگر نجنگند..وقتی دنیا کلآ کون فیکون میشود دیگر دعوا برای یک تکه ی آن بیخودیست..روس و انگلیس و آقای آمریکا و چینی ها هم می گویند دیگر  کاری به دنیا  ندارند تا ببینند خودش چه میشود.. قصابی ها هم تعطیل کرده اند ..نمی خواهند این آخر سری خونی ..چیزی گردن بگیرند..!

آی عشق..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 22:34 شماره پست: 118

…آن بار .. آنجا که می رقصیدیم .. کاش میان آن همه آدم ها..یک آقا هم بود و بی آنکه بپرسد از ما..و قبل از آنکه فردا شود ؛ عقدمان می کرد در جا .. میدانم  یادی هستم هنوز در دلت .. و من گمت کرده ام  دیگر..

هراس..

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 22:14 شماره پست: 119

…قطار پائیز در راه است و نزدیک ترین ایستگاه آن به من درختیست آن سوی دیوار خانه ام که رنگ به برگهایش نیست و به هر باد چنان سراسیمه است که انگار پائیز همین فرداست..

وطن..

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 12:2 شماره پست: 120

…ایران سرزمین شیران و دلیران است..عیب  در این است اما..که شیر شیر را قبول ندارد اینجا..دلیر هیچکدام را.. شیر تو شیر است یعنی .. همین است  عبید این خاک شده ایم..

کنکور..

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 18:12 شماره پست: 121

…دوست داشت هلو بشود..یا سیب گلاب..دست کم گوجه ی سبز…ماند اما همان انار ساوه و شد چلچراغ کل میوه ها..

معطل..

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 17:37 شماره پست: 122

…تمام روزها و دیروز را نشستم برای امروز تا فردا را با چشم های تو ببینم……..خورشید آرام می  آساید..غوغا آرام فرو می نشیند و فردا ..  بی تو آرام  آغاز می گردد..

پنجره..

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 17:49 شماره پست: 123

…پیش تر بیا قدری  .. آن همه دور از دستی .. دور از نگاهم نباش..

صبح..

نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 0:29 شماره پست: 124

…قرار را از خاطر ببر..رها کن او را..باز نخواهد آمد..در شب مویه کن قدری و روز  .. دگر بار دل تازه کن..

بی چاره..

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 20:42 شماره پست: 125

…نمی شود خوشحالت کنم..غمگیم مانده ام..

حیوانیت..

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 23:31 شماره پست: 126

…خوب است..حیوان خوی انسانی ندارد..

زولبیا..

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت 22:18 شماره پست: 127

… انگشت  را نوچ می کند..دل را  هم  می زند.. باید از دور نگاهش کرد..

عروس..

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 21:0 شماره پست: 128

…چون درخت که برگ می ریزاند..جامه زرد بدر کن..تا در فصل یخ ..رخت سفید بر تن کنی..

پیغام..

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385 ساعت 14:6 شماره پست: 129

…نیستنم را تو دوست داری..نمی مانم  که بی تو راحت ترم..

بهانه..

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 14:13 شماره پست: 130

…از کسالت قلب خسته ام..دل برگ پائیز را زیر پا می شکنم..

باران..

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 15:46 شماره پست: 131

…آمد..رقصید..بحال ما خندید و رفت..

سفر..

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 21:53 شماره پست: 132

…تنها نمی روم…اندکی غم همراه ام است..

باخت..

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 18:7 شماره پست: 133

…از گزند مرگ نبود .. از هراس زندگی بود که مرد..

عید..

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 ساعت 10:1 شماره پست: 134

…هنگام بودن است هنوز..بگذار نگذرد تا زود است هنوز..

تله..

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 21:48 شماره پست: 135

…به کمین یک لبخندش رفتم..در کمند دو اخم اش در آمدم..

لطفآ..

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 17:8 شماره پست: 136

…چهره باز کن کم.. کمی دل تازه کنیم..

آخر خط..

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 6:6 شماره پست: 137

… کاش می توانستم آنجا زندگی کنم .. آنجا داخل آن کمد ..

فینال..

نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 23:16 شماره پست: 138

…با عشق بازی نکرد … به نفرت  بازی را باخت ..

سلام..

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 20:28 شماره پست: 139

… حیف..ولی به درک که دوستم نداری..

پریش..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 21:40 شماره پست: 140

…خسته ام..زخمی و خراب..چون قلب تو از خراش عشق..

فرصت..

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 12:8 شماره پست: 141

…تا  نمی شناسی  او  را  خوب ..دوستش بدار .. اعتماد کن به او ..

زمستان..

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 17:23 شماره پست: 142

…راحت جانم ..باز نخواهی آمد تا فصل سرد را با تو بسر کنم..

راز..

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 20:28 شماره پست: 143

… راهی را می شناسم  بی پایان است.. این راه را من می دانم..

اعتراف..

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 22:13 شماره پست: 144

… هیچکس غیر قابل تحمل تر از خودم نیست  وقتی  تو با منی..

شرافت..

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 21:36 شماره پست: 145

… دست فروش است..آدم  می فروشد..

کاسبی..

نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 23:37 شماره پست: 146

… دلها مونو عوض کنیم ؟..

ارزونی..

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 22:29 شماره پست: 147

…  روح لطیف اش را  .. به چند  سکه بیشتر فروخت ..

تولد..

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 10:38 شماره پست: 148

…  این ذهن پاک شود .. مسواک یادم بماند کافیست..

قار قار ..

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 21:32 شماره پست: 149

… خوشا بحال کلاغ .. چه بی خیال است..

هیس ..

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 13:21 شماره پست: 150

… دل گریه بخواهد.. ما چه کاره ایم..

انتخابات..

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 20:45 شماره پست: 151

… تنها به تو رای می دهم مادر..پدر هم ترا انتخاب کرد..

قهر..

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 21:40 شماره پست: 152

… چه مغرور  و .. دیوانه حالم حال بی او..

یلدا..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 21:35 شماره پست: 153

… بمان  شب را  با من .. تا آخرین دانه انار..

شومینه..

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 ساعت 17:5 شماره پست: 154

… زمستان سالهاست اینجاست.. تو چه می گوئی ؟

سمسار..

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 ساعت 21:1 شماره پست: 155

… قلبم را ارزان فروختم .. روحم را نمی خری ؟

بازی..

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 0:32 شماره پست: 156

… انارها ماند بی او .. یلدا  صبح نشد هنوز ..

… صبح میروم بازار .. اطراف توپخانه.. تماشا..

…چسب..قیچی..ساعت..خورده ریز خریدارم..

…دوستی ندارم ..مانده باشد..

…مجازی ها .. دوست ترند راستی..

نوشته های شت شیشه ..حرف زیادی ..blocked .. دوستیم..

شاکی..

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 19:44 شماره پست: 157

… پنجاه سال از خدا عمر گرفت ..یک عمر از من..

تراکتور..

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 19:25 شماره پست: 158

… او تو را سالم و پرکار می خواهد..زیبا باشی که بهتر..

ریسک..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:9 شماره پست: 159

…برای به دست آوردن چیزهائی که تا بحال نداشتی..باید برخی چیزهائی را که دوستشان داری کمی زیر قیمت بفروشی..

برف..

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 18:28 شماره پست: 160

… اگر می آئی..  بیشتر  بمان  کمی بازی کنیم..

پوچ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 0:36 شماره پست: 161

…من اینجا هستم در مشت تو  .. پیدایم نمی کنی..

مساوات..

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 20:38 شماره پست: 162

… همه یکجور مثل هم هستیم ..  نیازهایمان جور واجور است ..

شقایق..

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 1:21 شماره پست: 163

… چه بد می شود فردا..اگر من نباشم..

بازار..

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 15:31 شماره پست: 164

… دروغ می فروشیم اینجا..حوصله نه داریم..نه می خریم..

کبوتر..

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 21:40 شماره پست: 165

… بال هایت را به من می دهی .. دل شیر از کجا بی آورم ؟

چتر..

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 20:8 شماره پست: 166

… به هوای تو بود..آمد ..خرامید..خندید.. چسبید به من ..

اژدها..

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 20:30 شماره پست: 167

… کمی آن ور تر لطفآ..  نشسته ای جای من ..

سپندتین..

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 17:7 شماره پست: 168

پندار دوستمان دارند..

و ما دوستشان..

نه هراسیم از آن ..

عشق می پایدمان..

برای پونه

رفیق..

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 21:29 شماره پست: 169

… مرا  هر جا می بری .. چه حالی داری..

یخچال ..

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 13:23 شماره پست: 170

… خنک شد  حالا  دلت   ؟   موتورت سوخت ..

اردک ..

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 10:48 شماره پست: 171

…  زشتم من .. رهایم کنی میروم ..

بهار ..

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 23:9 شماره پست: 172

… دستت را بنفشه  رو کرد   .. بیا بیرون..

شاید..

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 22:23 شماره پست: 173

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است

… این واژه هنوز امیدوار است ..

هزار و سیصد و هشتاد و پنج ..

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 22:53 شماره پست: 174

…  سال نو  تحفه نباشد .. مثل تو..

فیروز ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 21:53 شماره پست: 175

… حاج آقا دوستت داریم..

بچگی ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 22:36 شماره پست: 176

… کنج حیاط .. قهر های کوتاه .. تا روز قیامت..

هزار و سیصد و هشتاد و شش..

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 10:35 شماره پست: 178

… نیآمده ام  زود بروم   .. می مانم  یکسال پیش تان    .. شما ها خوب  باشید     منهم سعی ام را می کنم ..

علف ..

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 13, 2009

…بار دیگر اینبار بادقت ..عکس ها را یکی یکی با وسواس بیشتر نگاه کرد..ایستاد اول ..بعد جائی نشست .. صورت نه زیبا ولی جذاب او را توی ذهنش آورد ..اجزاء آن را دوباره کنار هم چید.. تردیدی نکرد دیگر ..روی کاغذی نوشت :سلام عزیزم..پولی را که خواستی آماده است ..اما لطفآ دماغت را عمل نکن..

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 15:7 شماره پست: 96

نسل نیم دار ..

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 13, 2009

…  نمی آیند برایت فاتحه ای که بلد  نیستند بخوانند..

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 23:15 شماره پست: 95

نداریم ..

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 13, 2009

…این روزها کمتر کسی از آدم می پرسد..آقا ساعت چند است  ؛ آدرسی بپرسد  یا آتش کبریتی بخواهد..میداند  یا آن را نداریم ..یا حال و حس پاسخش را نداریم .. یا از انجام هر کاری برای دیگری  واهمه داریم..

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 20:21 شماره پست: 94

بهتران ..

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 13, 2009

…چند ساعت وقت فراغت دارد هرروز توی باغچه خانه با گل و گیاهش ور می رود..دوستش اطراف کرج دامداری دارد.. برادر خانومش برج می سازد ..می گویند  کار با طبیعت ..کنار گل و گیاه و دام بودن ..حتی عملگی توی برج نشاط آور است ..اینطوری می گویند..

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 22:25 شماره پست: 93

تاکسی ..

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 13, 2009

…پول نداری بیخود ترمزدستی رانکش..یک چک ساده توی گوشش بزنی پنجاه هزار تومان دیه دارد ..اگر  دندانش نشکند..

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 ساعت 20:23 شماره پست: 92

خانه دوست ..

نوشته‌شده به وسیله‌ی: بابک فارسی در: آگوست 13, 2009

…در خیابان طالقانی ( تخت جمشید سابق ) روبروی سینما پارامونت سابق ( سینما قیام فعلی ) کوچه ای هست بنام بن بست خوشبختی..

…این خوشبختی  راستی  فقط یک کوچه بن بست است  که در رو  ندارد ؟ یا محلی که عده ای با شانس و اقبالی که بشکلی آورده اند مدتی آنجا ساکن می شوند ؟..

…یا که  یک جائی بوده و هست در همین اطراف و نزدیکی ها.. جائی که هرازگاهی توی مسیرمان فقط از روی تابلواش می خوانیم : بن بست خوشبختی..و بعد تند و بی توجه از کنارش رد می شویم .. و فقط می گوئیم عجب .. چه بامزه..

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 ساعت 18:23 شماره پست: 91


  • هیچکدام
  • بابک فارسی: .. با ماسک می توانم خودم باشم .. شما به من نگاه می کنید ولی مرا نمی بینید .. پس من هستم ه

بایگانی